محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3555
تاريخ الطبرى ( فارسي )
سواران اردو را به دور خويش فراهم آورد . گويد : جزل به دو گفت : « مىخواهى چه كنى ؟ » گفت : « مىخواهم با اين سواران به مقابلهء شبيب روم . » جزل به دو گفت : « با همه سپاه از سواره و پياده باش و در صحراى باز با شبيب روبرو شو كه به خداى سوى تو مىآيد ، ياران خويش را پراكنده مكن كه اين ترتيب براى آنها بدتر است و براى تو بهتر . سعيد گفت : « تو در صف بايست » جزل گفت : « اى سعيد پسر مجالد ، من با اين كار كه مىكنى موافقت ندارم و از اين كار تو بيزارم ، خدا و مسلمانان حاضر بشنوند . » سعيد گفت : « راى من چنين است اگر قرين صواب بود خدايم توفيق داده و اگر ناصواب بود شما از آن برى هستيد » گويد : پس جزل با صف مردم كوفه كه از خندق برونشان آورده بود بماند ، عياض بن ابى لينه كندى را بر پهلوى راست آنها نهاده بود و عبد الرحمن بن عوف ، ابو حميد رواسبى را ، بر پهلوى چپشان گماشته بود ، جزل با جماعت بايستاد ، سعيد ابن مجالد پيش رفت و روان شد و مردم را نيز با خويش ببرد . گويد : و چنان بود كه شبيب سوى براز الروز رفته بود و در قطيطيا فرود آمده بود و به دهقان آنجا گفته بود كه براى آنها چيزهاى بايسته بخرد و غذايى فراهم كند و او چنان كرده بود . شبيب وارد شهر قطيطيا شد و بگفت تا در را ببندند . هنوز غذا را نخورده بود كه سعيد بن مجالد با مردم سپاه در رسيد . دهقان بالاى حصار رفت و سپاهيان را بديد كه در كار آمدن بودند و به حصار نزديك شده بودند و چون فرود آمد رنگش بگشته بود . شبيب به دو گفت : « چرا مىبينمت كه رنگت دگرگون شده ؟ »